نامزد داره میگه تو عزیزترین کسم هستی ، رفیق داره sms میده برنامه ات چیه ،دوستی امروز میگفت بهتره همدیگه رو به اسم کوچیک صدا نکنیم یاد چند هفته پیش میافتم اون موقع می شد همدیگه رو به اسم کوچیک صدا کنیم خندم میگیره: اسم کوچیک بعدش میاد کارت net هدیه میده ،میگه با بچه ها داریم میریم جنوب اسم تو رو هم نوشتم میگم نمی تونم بیام امتحان دارم میفهمه دروغ میگم ،نسرین میگه چرا؟ دارم فکر میکنم ادم ها خیلی پیچیدن نمیشه فهمید تو ذهنشون چی میگزره ، ترانه میگه تو که زود همه چی رو فراموش میکنی میخندم میگم اره ولی اول باید تصمیم بگیرم که فراموش کنم یا نه ، میگم میخوام بیشتر رو کارام متمرکزبشم ،میگه فرق شوخی وجدیت رو نمی فهمم ،بابا میگه تمرکز نداری ، نسرین میگه تو خودت هم پیچیده ای ، ترانه میگه وای خدا رحم کنه فقط تمرکز روی کار
I want more than I see coming
all I want Is everything
سالن 5 کاراته ، تنها روزی که با برنامه ی من جور، بعد از کیلومترها پیاده روی بالاخره میرسم میگم ببخشید دیر شد میگه اشکال نداره جیگر لباسات رو عوض کن بیا ، فکر میکنم اشتباه شنیدم ، میگه هر چی من میگم شما باید بگین اس میگه معنیشم یه چیزی تو مایه های ok هست، دوباره شروع میکنیم میگه کثافت من گفتم مشتت اونجوری باشه به من نگاه میکنه میگه ببین این جیگر چه خوب میره ، چند تا از بچه ها عصبانی شدن بقیه متعجبن منم خندم گرفته یکهو محکم میزنه تو شکمم میگه به حاجاقا فکر نکن مشتت رو صاف بگیر بچه ها میخندن یه چرخ میزنه دوباره میاد کنار من وایمیسته یاد نسرین می افتم که میگه قیافت تابلو حواسم هست که حرکت ها رو درست برم یکهو میزنه به باسنم میگه جنازتو بیارن چه کون قشنگی داری هم سفت هم کار درست بعد رو میکنه به همه میگه زنونگی زنا به کونشون مردونگی مردام به شکمشون چندشم میشه باخودم میگم نگا دم اخری گیر چه استادی افتادیم همین چند روز پیش بود که فکر میکردم گنجینه لغات فحشیم کمه خدا رو شکر میکنم که اینقدر زود حرفام رو میشنوه
فرز بود
سریع بود
می پرید
از رو شمعدون
تا اینکه بالاخره
شلوارش اتیش گرفت
بردنش
بیمارستان
و ممکنه دیگه هیچ وقت
نتونه دوباره راه بره
جز با
عصا
بنابراین از شمع
وکبریت
فاصله بگیرین
با صدای زنگ تلفن بیدار میشم میگم نمی دونم من تازه از خواب پاشدم کسی خونه نیست ،صدای اسپیکر رو زیاد میکنم امروز خیلی پر انرژی ام،عصر شده یاد ارش می افتم که جواب sms ام رو نداده نگرانشم بهش زنگ میزنم میگم بریم بیرون شام بخوریم سر میز شام کلی می خندیم میگم مامانی هنوز خونتونه میگه نه دیروز رفت خونشون فردا میاد قرار تا چهلم پیشمون باشه تو چشاش نگاه میکنم توشون اشک جمع شده تو خونه با خودم فکر می کنم اصلا نمی شه اینده رو پیشبینی کرد ، با مامان بحثم می شه سر bf نسرین مامان میگه تو دخالت نکن ،قضیشون جدیه، یاد دو شب پیش می افتم که برای اولین بار دیدمش از اونی که فکر می کردم خیلی بدتر بود،نسرین میگه خودم میدونم،با خودم فکر میکنم صرف اینکه یه نفر ببوستت میتونی عاشقش بشی؟نگران ایندم اصلا حس خوبی ندارم به خودم قول میدم دیگه دخالت نکنم من تمام تلاش خودم رو کردم
اونچه فراموش شده از دست رفته
هرگز رویکردی واحد نسبت به چیزبه یاد اومده وجود نداره
پنجشنبه هست هیچکس خونه نیست، دیروزم تنها بودم، اینترنت هم نمی تونم، برم T حالش خوب نیستM با رفیقش قرار داره اون یکی Mکلاس تنبور داره M3 تحویل کار دارهM4رو که نگو میگه امرور فول تایم پرم بعدم می پرسه حالا برنامه چی بود حس خوبی ندارم از اینکه بهش زنگ زدم اینم از اخلاقای مخصوص خودم، به S زنگ می زنم اثاث کشی دارن می گم دارم از تنهایی کف می کنم میگه به خدا توکل کن میگم برای کانکت شدن به خدا اکانت خاصی میخواد میگه یه دل خسته میگم در حال حاضر ندارم پس حتی به خدام نمیتونم کانکت شم قش قش میخنده از مهمونی چند شب پیشش تشکر میکنم میگه برو کتاب بخون میگم باشه دیگه حوصله ندارم حرف بزنم خداحافظی میکنم این دفعه حس خوبی دارم صدای اسپیکر رو زیاد میکنم شروع میکنم به طراحی کردن از چهره ی خودم تو ایینه، یه SMS می یادازf میگه برنامه امروزت چیه تعجب میکنم تو دانشگاه قیافه میگیره بعد SMS میده جقدر از ادمای اینجوری بدم میاد10 دقیقه بعدM5 زنگ میزنه شوکه میشم فکر نمی کردم ایران باشه یاد کلاس رقص میافتم یاد موقعی که پام شکسته بود یاد موقعی که کمرم رو گرفت تا چرخش تو رقص رو بهم یاد بده وهمه به من یه جوری با حسادت نگاه کردن ومن فقط تو چشاش نگاه کردم وخندیدم چون حس من با اون فرق داشت بهم میگه اونجا ادم خیلی حس تنهایی داره بعد با خودم فکر میکنم ادما همه جا تنهان همیشه تنهان. عصر شده تنهایی میرم قدم بزنم یه قطره اشک از گونه هام روی زمین میوفته باورم نمی شه که این اشک من از اینکه ضعیف باشم بدم میاد.
