بزغاله،خر،الاغ،گوسفند،گربه،موش،همه رو باید شبیه حیوون ببینم باید از الان دیدم رو قوی کنم،اون استاد گفت، منم همه رو شبیه حیوون میبینم،گاو شایدم شتر تمام مدتی که داره حرف میزنه به گوشوارش که فقط تو یه گوشش هست نگاه میکنم میرزا میگفت تو بلاد فرنگستون این چیزا معنی داره بهم میگه you are so sweet خاک به سرم اگه اقاه گوشواره داره پس چرا به من گفت you are so sweet قراره براش درباره ی تاتر عروسکی ایران بگم خانوم مسعودی، استادم، میاد. چی شد بعدم یه چشمک به من میزنه از نیمرخ شبیه گاو، برنامه تموم شده دارم میرم، خانوم مسعودی میگه اقاه می خواد بیشتر درباره برنامه ها و اینجا بدون برای همین من رو کافه دعوت کرده بعد دوباره چشمک میزنه میگه فرانسه هم جای خوبیه ها،میگم به شرط اینک شمام باشین،اخه من با نامحرم بیرون نمیرم،میگه اه چرا ، اخه توپام رو نمیگیره همش من باید شوت کنم من تنیس بازی میکنم اون شطرنج تازه از اون گوشواره معنی دارهام داره،حالا که دارم خداحافظی میکنم میبینم بیشتر شتر تا گاو، هنوز نفهمیدم خودم چی هستم؟
راستی میرزا جان بابت تبریک ممنون ولی قرار نیست خبری باشه من فقط دچار یک نوع خاص یاس فلسفی شده بودم همین.
دندون عقلم که داره در میاد بدجوری درد میکنه اما الان دیگه درد نداره،یعنی ناقص شدم؟
نه،این کتاب، اون یکی بد نیست، فیلم نهایت 10 دقیقه، اسکیس ها، ماسک ها، موسیقی ها ، سینما ها شام ها، خریدها، دوست ها، کلاس ها، قدم زدن ها،رقص ، طراحی،نوشتن،ادم ها ،مهمونی ها ، تکرار، تکراری شدن ، ایندفعه زودتر، خودم، همش خودم تو ایینه هستم، 22 سال زیاد ،زمانی که می گذره ، لطافت بیهودگی، کارت عالی شده ، ستایش هیچ،یه چیزی گم شده ،دارم تو زندگیم می غلتم، ایندفعه در برابر مسئله نیستم تو مسئلم مسئله خودمم،هیچ، دوباره برگشتن به راه های قبلی،دوباره من.
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست........................
صبح زود میرم، سمت راست میپیچم، از اتیش و سوختن میگه اما من سردمه بهتره حواسم جمع قدم هام باشه وگرنه پام میشکنه تو راه چند تا بستنی شکلاتی هم میگیرم به بلوزم که کوتاه میخنده شکمم رو دوست دارم ازاینکه با شما اشنا شدم خوشبختم شاید دوباره همدیگه رو ملاقات کنیم هوای اینجا با پوستم سازگار نیست، فلسفه ی سوراخ ناف چیه؟
میگه نه عزیزم مرسی دستات یا گچیه یا رنگی یا چسب چوبی خودم میام میشورم، نسرین میگه عین عمله ها کار میکنی، تنهام، موسیقی با صدای بلند، قوطی چسب چوب یکهو برعکس میشه ،وای گلیم نو،میگم پا شو بیا دیگه بریم شمال میگه چه عجب با یه چیز دیگه میگم دختر شیرازی خیلی بی تربیت شدی ها، اره خیلی تغییر کردم به خصوص از پارسال، زندگیم داره شبیه مامان بزرگ ها میشه،مونا و امین نامزد کردن،هنوز شکلات دوست دارم، هنوز شب ها دیر میخوابی؟میگم اره
میگم بابا من حوصله ندارم فیلم ببینم میگه باید تا اخرش رو ببینی باید حوصلت رو زیاد کنی میگم داری حسابی مرد میشی ها میگه چرا میگم مگه نشنیدی مردونگی مردا به شیکمشون، میگه خیلی خبیثی،میگه نه تا اخرش رو باید ببینی، اخرین دفعه ای که یکی مجبورم کرد زورکی فیلم ببینم میرزا بود یه فیلم که فکر کنم جزو اولین فیلم های ساخته شده بعد از سینمای صامت بود بعدشم بهم گفت که خیلی سطحی هستم خدا این برادرهای بابا رو حفظ کنه، میگم کچلیم بهت میاد ها ،لپام رو گرفته میگه تو باید یاد بگیری که یه خانوم متشخص باشی میگم چشم غلط کردم محکمتر میکشه میگه متشخص، میگه باید موهات رو بلند کنی تا کمی شبیه خانوم ها بشی، باید لطیف بشی، میگم چشم ولم کن، میگه لطافت اون چیزیه که تو بهش احتیاج داری.( لطیف مثل خرگوش که کلی بچه میزاد کلی هم دوست داشتنیه یا مثل یه عروسک خیلی خوشگل که همیشه تو ویترین وهمه دوستش دارن چون همیشه زیبا و همیشه ساکت)،بالاخره تا اخر فیلم رو میبینم یه حسی بهم میگه باید قدر این روزهارو بدونم چون به زودی ازدستشون میدم انگار باید از همه چی خداحافظی کنم خیلی زود، حسام همیشه درستن نمیدونم قراره چی بشه
