مرد از سر نامیدی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.
اتفاقا چند متر ان طرف تر،دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.
این دو در میان اسمان و زمین از کنار هم گذشتند.
چشم هایشان به هم دوخته شد.
مجذوب یکدیگر شدند.
این یک عشق واقعی بود.
هر دو این را دریافتند.
ان هم یک متر بالاتر از سطح اب.
این روزا خیلی مهربون و گل شدم،so لبیک یا غضنفر یه چیزی تو مایه های thanks god
اگر عمقی باشد،حتما تجربه ای هست و تو بیشتر زیسته ای.
سارا برام کلی هدیه می خره،ترانه برگشته،ترانه میگه سحری این گل ها رو نگاه کن چه قشنگن، سارا میگه زودباش شاش دارم، ماها شبیه هم نیستیم،وقتی با چشم های ابیش تو صورتم نگاه کرد وگفت گل های روی لباست قشنگ فکر کردم شاید همه شبیه هم هستن؟ همه یه جور شروع میکنن.
مامان میخواد یه تاپ بهم هدیه بده،ترانه شکلات هدیه میده مهشیدم همین طور،مامانی شیرینی،بابا
کارتnet ،فهیمه کتاب،زهره بستنی،مهدی CD عکس،چه خبره یعنی؟
بازم هدیه میخوام مخصوصا از اون کتاب کوچیک ها که هم فارسی هم انگلیسی،یا از اون کتاب های کوچیک عکس دار،یا از اون عروسک کوچیک ها،یا.................
I want to feel the rain on my face
to smile at men
to accept all the coffees men might buy for me
Iwant to kiss my mother,tell her i love her
and unashamed of showing my feelings
because they were alwayes there
even though I hid them.
THE GIFTE BELONG TO WHOEVER CHOOSES TO ACCEPT IT.
