تبليغاتX
سالاد مخصوص

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

زندگی خط مستقیم نیست،تولد و مرگ صرفا نقطه هایی هستند،پس چرا خالی می بندی؟

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

برای اینکه نشون بدم بدنم اماده هست همینجور به رقصیدن ادامه دادم، هی گفتن نکن اخرش ماهیچه ی زیر قفسه ی سینم گرفت، اونقدر چکش زدم که رسیدم خونه دستم باد کرده بود به مهتاب که زنگ زدم گفت دستت دکلته ی نوع سه ی نمی دونم چی شده بعدش هم اونقدر صدا نیومد که خسرو بهم زنگ زد گفت مهتاب گفته باید روش یخ بزاری تا صبح، مامان غذام رو اورده کنار تختم به زور میگه بخور خوابم میاد دارم فکر میکنم چقدر اوضاعم خرابه که مامان که از این کارا نمی کنه داره لوسم میکنه،اخه دو شب هست که شام نخوردم،سه شب هم هست که مسواک نزدم فقط میرسم دوش بگیرم بخوابم بابام دور از چشم مامان لباسام رو اویزون میکنه بعدشم می ماچتم،از ساعت 12 شب به بعد هم باید جواب sms های ترانه ،سارا و مرجان روبدم که به دوست پسراشون چی بگن تا ساعت تقریبا 2 شب،اگه دفتر مشاوره زده بودم تا حالا کلی سود کرده بودم،هر چند که برای دوستان و ایضا خودم هم عجیب که یک دختر ترشیده چطور میتونه مشاور در اینجور مسائل باشه،میرزا گفته یه کوزه ی بزرگ می خواد برام بخره از نوع خارجیش که توش ترشی بندازه،ای کاش دماغم اینقدر بزرگ نبود ،میرزا میگه این دماغ تو خانواده ی ما بیسابقه ست،تاتر رو دوست دارم از اینکه یه عالمه کار برای انجام دادن داشته باشم خوشم میاد حس خوبی بهم میده

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |