یه چیزی جلوم بالا و پایین می پره
بالا و پایین،پایین و بالا،بالا و پایین
اینکه می رقصه دم مارمولک،خودش رفته،دمش جا مونده
چرا می رقصه؟مگه خوشحاله؟
با دست می گیرمش،دیگه نمی رقصه،شاید دم مارمولک ترسیده،شایدم غمگینه
یعنی می خواد مثل اولش به مارمولک بچسبه؟
باید دمش رو بهش بدم،غمگینه
...........منتظر یه مارمولک بی دم هستم
؟؟؟؟ اینجا رو ببین این مارمولک که دم داره
حالا با این دم چی کار کنم؟
شما یه دم مارمولک نمی خواین؟
برای پنجشنبه و جمعه ام هم برنامه ریختم،زندگی سگی هم سخته ها،امروز تنبلی کردم دیر از خواب بلند شدم اخه دیشب رفته بودم رو بوم دیر برگشتم مامانم که خونه نبود اونم رو یکی از این بوم ها رفته بود البته مامان بوم نوردی میکنه من بوم نشینی، عوضش امروز به چند تا از بچه ها زنگیدم که بدونن به یادشون هستم راضی نگه داشتن دوست هام سخت ها،سارا میگه مامانت هم مثل خودت رفیق بازه،مهمونی امشب رو هم نمی خوام برم با اینکه خیلی خوش میگذشت،دیروزم تنبلی کردم ولی خوب بود مقنعه پوشیده بودم که فقط برم به بچه ها سر بزنم زود برگردم خونه ولی یه جورایی توفیق اجباری نصیبم شد موندم، دوست دختر پویا رو هم دیدم خیلی پروانه ای بود،فکر کنم سرما خوردم بابا برام ریشه یابی کلمه ی عقلت پاره سنگ برمیداره رو میکنه وکاربردش رو بهم میگه و اینکه در مورد من مصداق پیدا میکنه که بدون لباس گرم و با مقنعه رفتم رو بوم،دیشب سیاوش طبقه بندی ادم ها رو از نظر جماعت مورد بحثش توضیح داد که ادم ها دو دسته هستن :مرد ،زن،زن ها دو دسته اند:خوشگل،غیر خوشگل،خوشگل ها دو دسته اند:مهربون،غیر مهربون،مهربون ها دو دستن:پا بده،غیر پا بده،پا بده ها دودسته اند،پول بگیر،اهل دل ،بقیه اش رو هم قرار شد بعدا توضیح بده بعد من فهمیدم اهل دل که میگن یعنی چی،یهو به این فکر کردم که دوستام رو خیلی دوست دارم ،یاد ترانه و مونا افتادم بعضی ها تو نا خوداگاه ذهنم پاک میشن نمی دونم چطوری بعضی هام همیشه می مونن،دیشب یکی از بچه ها بهمsms داد که ادم ها مثل یه جزیره هستن مهم نیست که کی اول توش پا میگزاره مهم اینه که کی برای همیشه توش میمونه،بعد ترانه هم اینsms رو برام زد من نمی دونم واقعا چی میشه ولی بعضی چیزها واقعا باعث میشه بعضی ادم ها تو زندگیم محو بشن دست خودم هم نیست وقتی اتفاق بیوفته افتاده،مونا تو ذهنم محو شده خیلی بد میدونم ولی چی کار کنم هر چی سعی میکنم نمیشه،نمی خوام ترانه ام محو بشه،بعضی رفتارا واقعا تو ذوق ادم میخوره، خودشون میدونن هستن ولی میدونن کم رنگن،به این فکر میکنم که من دوست ندارم تو هیچ جزیره ای زیاد بمونم ولی جزیره های خوب رو برای همیشه نگه میدارم،مریم رو دوست دارم،خب برای اینکه تو یه جزیره بمونی باید امکانت زندگیش خوب باشه،همه ی ایام سال نه فقط فصل های خاص یا ایام تعطیل یاد میرزا افتادم که میگفت مثل ماهی میمونی،ساعت 11:30 مامان میزنگه که شب بخیر بگه می خواد ببینه ماهیش تو تنگش هست یا نه دوستش دارم،برای ماهی ها زندگی سگی خیلی سخت، نمی دونم چرا خودم فکر میکنم یه پرنده ام دقیقا نمی دونم چی شاید عقاب
اولین بارون پاییزی خیسم کرد ولی باد ما رو با خودش نبرد،دیشب به این نتیجه رسیدم که خیلی کوچولوام باد داشت از رو زمین بلندم میکردهر قدمی که برمیداشتم میرفتم بالا نمیدونستم دوباره میام پایین یا نه البته بچه ها هر دو تا دستام رو گرفته بودن که زیادی نرم بالا نهایتا قرار شد وزنم رو زیاد کنم ،برای اولین بار از پاییز خوشم اومد،بی وزنی هم حس خوبیه،دلم برای این سوسکه که تو سوراخ دستشویی مون گیر کرده میسوزه،هر وقت من میرم دستشویی شاخک هاش رو از سوراخش میاره بیرون بعدشم سرش رو میاره بیرون مظلومانه نگاهم میکنه،اخی کاشکی زبونش رو میفهمیدم ،نمی دونم چرا فکر میکنم زبونش باید شبیه زبون فرانسه باشه یعنی بیرون از دهنش حرف بزنه،دلم میخواد یه داستان براش بنویسم شاید نقش اصلی رو هم به خودش بدم
این همه فعالیت تازه بدون مشوق،یه عالمه مثبت برای خودم،دارم یه کارای خوبی میکنم که فقط خودم میدونم،جریان همون سگه و انبان و نمی دونم چی چی که میرزا میگفت،امیدوارم که نتیجه بده،فیلم باغ فردوسم رفتیم دیدیم با فریبا،مسخره بود، کلی،به فریبا گفتم دچار نوستالژی شدم،از اول تا اخر فیلم خندیدیم،راستی یادم اومد دچار یه نوستاژی دیگه هم شدم ،اون دفعه که همین اقای انبان و پینه دوز ساعت ده شب ما رو تو سینما قال گذاشت ،مجبور شدینم ساعت ده و نیم بریم ، اون وقت میگن این خارجیا وقت شناسن ، انی وی این نوستالژی هم پدیده ی قشنگیه ها، امروز به این فکر کردم که عمق دره هام رو میشناسم ولی هنوز ارتفاع قله هام رو نمیدونم.
