تبليغاتX
سالاد مخصوص

خسته شده بيچاره،جسمم جواب روح جاه طلبم رو نمي تونه بده،زيادي داره بهش فشار مياد،ولي روحم هنوز خيلي چيزا مي خواد.........،ببينيم اين جسم تا كجا ما رو همراهي ميكنه،دلم مي خواد سرم رو تو همه چي ببرم ببينم چه خبره،ميگه بابا ول كن اين زندگيه جوديشي رو برو هايدگر بخون ميگم فعلا دكارت به كارم مياد،ميگه خوب بود حالا يا نه؟ميگم من زياد خوشم نيومد رقص هاش رو سانسور كرده بودن فقط اواز بود به جاي تاتر،ولي شايد شما خوشتون بياد ژانرش رسيتال بود اخه،دلم مي خواد بنويسم به مجسمه سازي فكر ميكنم،كلاس مجسمم رو نميرم ديگه،ميگم پرتره، تابستون دوباره ، ولي ديگه ولش نمي كنم ،افرينش لذت بخش برام:نوشتن،ساختن،كاش جسمم قوي تر بود يه عالمه چيز ازش مي خوام،ميگه بالاخره چي شد اجرا ميري ميگم ورياسيون،ميگه يعني.......،ميگم يعني هر چي دلم مي خواد،ميگه كلاهبردار

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

مامان ميگه 9،من ميگم باشه،ميگه دير نكني ،ميگم چشم،ميگه تو رو خدا ديگه تا 9:30 خونه باش،ميگم باشه عزيزم،ترانه sms ميده تهرانه،ميگه دانشگاه،كه اونم باشه،سارا ميگه دختر شيرازيه نگرانشم،سفت بغلم ميكنه ميگه از شيراز اوردم برات لپي من،من هيچ حسي ندارم از خودم خجالت ميكشم،ميگم بعد از سه ماه تصويبش كردن بالاخره،ميگه اون كه با كسي پايانامه بر نمي داشت،سارا ميگه بس كه اين جيگره،ميگه پس  بايد با منم برداره،سارا به جاي من حرصش مي گيره،ميگه اونم بالاست، من نمي خوام برم بالا دارم فكر مي كنم بايد بگم به من پيشنهاد داده يا نه،اه اصلا نمي تونم بفهمم چرا من اينقدر بدم مياد ازش ترانه اينقدر خوشش مياد،اصلا چرا من،تو دلم ميگم كاشكي زود برگرده شيراز بعضي وقتا حوصله ي بعضي ادم ها رو ندارم،واي خيلي بد جنس شدم،حوصله ندارم راجع به نظر پسراي دانشكده راجع بهش نظر بدم ميگه پسرا اينجوري خوششون نمي ياد ها،چقدر دنيامون با هم فرق داره،سارا دستم رو ميگيره محكم ،به كيفيت دوستيم با سارا فكر ميكنم چقدر از هم چيز ياد گرفتيم چقدر كمك هم كرديم،نمي خوام از دستش بدم،شايد بهترين دوستيم،درست تو اوج دوستيمون بايد بگم خداحافظ،سخت،ولي خوب........،اولين ادميه كه فكر ميكنم كلي دلم براش تنگ ميشه،تو كافه كلي مي خوريم بعد راجع به دوست داشتن حرف ميزنيم و دوستي ،اون راجع به ادم هاي زندگي من ميگه من راجع به ادم هاي اون ،ميگم صادق هدايت ديگه اين ميزه من رو ياد امروزمون ميندازه،همش عكس مي گيره،چقدر خوبه كه درباره ي اينكه پسرا چي دوست دارن حرف نمي زنيم،ميگه فكرش رو بكن اون  ادم مثلا ايده ال،مي خنديم،چقدر ايده الامون عوض شده،داريم بزرگ ميشيم،ميگه يادت بعد من غش ميكنم از خنده ميگه مرض بعد سه هفته انداختمون بيرون به خاطر شما كه جواب رد به عشقش دادي،ميگه بابا دوستت داشت ديگه،ميگم مزخرف، معلوم بود، چند در صد از ما ادم هاي سالم و معقولي هستيم،چقدر درست فكر مي كنيم و زندگي مي كنيم،ميگم مگه با علي دوست نيستي ميگه چرا مگه چيه،چندشم ميشه،ميگه تو خري ديگه،چرا نمي توني،حالا كه هر سه تاشون ........ميگم كي قراره برگردي ديرت نشه،مامان ميگه اضطراب نداشته باش ميگم بابا بياد دنبالت،ميگم باشه،البته من اصلا اضطراب ندارم ساعت الان دهه
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

خانومه:ديد چشمانم كم شده است؟

داناي اعظم:بايد از عينك استفاده كني

خانومه:شراب بهم نمي سازد؟

داناي اعظم:به جاي شراب اب بنوش

خانومه:ديگر هم چون گذشته نه سالمم و نه قوي؟

داناي اعظم:اين ها علائم پيريست

خانومه:اين كوفتگي و بي حالي را چگونه مي شود مداوا كرد؟

داناي اعظم:راحت ترين راه اين است كه بميريد،درست همانگونه كه مادر و همين طور جدتان از دنيا رفتند

خانومه:اخر اين چه توصيه ايست كه به من ميكنيد،ايا تمام دانشي كه بشر در اختيار دارد وباعث شده تا شما بر تمام زمين تسلط داشته باشيد همين است؟چرا چيزي از نوادر و معجزات نمي گوييد؟پس

داناي اعظم:چه فايده اي دارد دستوراتي به شما بدهم كه به ان عمل نمي كنيد و اين راه طولاني را زير پا مي نهيد و عمر خود را تلف مي كنيد بابا جان

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

نمي دونم چرا اينقدر ميخواي مسائل رو پيچيده كني،من اگه كسي رو دوست داشته باشم نميشينم بگم بيا بغلم كن،ميرم محكم بغلش ميكنم محكم تر از همه چون دوستش دارم همه ي ادما اينجورين اگه دوباره نميخواي بگي كه خصوصيت ماهت اينجوريه كه همه چيز رو تو اين چيزا ميبيني،نمي دونم از من چه انتظاري داري ولي من همينم بعضي كارا برام سخت،نمي تونم،ادمش نيستم ،شايد خيلي ها بتونن ولي خوب من اينم با همه ي توانايي ها و ضعف هام،نمي تونم خودم رو به كسي تحميل كنم،من فكر ميكنم خوب اگه مهم بودم حتما بغلم مي كرد،پس حتما نيستم شايدم من زيادي جدي گرفتم اين بازي تو رو،به هر حال به خاطر اون دوستي هم كه داشتيم همون جاست فرندشيپ سلام كردن كار سختي نميتونه باشه،وقتي من رو ميبيني وانمود نكن كه نديديم ،مطمئن باش وقتي گفتي فراموش كن ميفهمم،هر چند كه من معمولا فراموش نميكنم فقط نوع نگاهم رو به مسئله عوض ميكنم،كه اين خيلي سختر از فراموشيه،نذار دوستيه همينجوريمون هم خراب شه،نمي دونم چرا يهو ياد دكتر افتادم ياد اون روز هاي مزخرف كه يهو از زمين بلندم كرد،دلم براش تنگ شده بهش فكر ميكنم مي دونم همش بايد به اين فكر كنم يه روز هست كه ديگه نيستش اصلا معلوم نيست كي ولي چيزي كه هست بيماريش رو فراموش نكرده با اون كنار اومده خيلي سخته،ديروز كه با بچه ها بوديم  يكي گفت من دارمش ميارم برات گفتم من هميشه اخرش رو ميبينم اونجا كه ميگه موقع مرگ21 گرم از وزن ادم كم ميشه شايد اگه قرار بود فيلم ببينم از اون شروع ميكردم ،به هر حال من هر وقت نوشابم مي مونه ياد تو ميوفتم،تو هم ميتوني بگي يه اباني كه همه چيز رو ..........

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |