تو خواب می بینم که مونا sms داده که بهش گفته منتظر جوابه،از خواب بلند میشم مونا sms داده همون که تو خواب دیده بودم دوباره داره اتفاق های عجیب برام میوفته اونقدر که به عجیب بودنشون دارم عادت می کنم مثل همین sms مونا،از جام بلند می شم خندم میگیره داشتم خواب 12 سالگیم رو میدیدم،اون موقع اون 15 سالش بود یاد اون روزی میفتم که تو یه ورق کلی هلیکوپترهای رنگیه قشنگ نقاشی کرده بود،فکر می کردم برای من کشیدتش ولی به اون دادتش بعد من کلی فکر کردم که چرا فکر کرده بودم هلیکوپترها رو برای من کشیده بوده،دیگه سوار دوچرخش نشدم بعد یه روز که من اون دامن کوتاه سبزم رو پوشیده بودم و کنار باغچه نشسته بودم اومد دم باغچه هی به دوچرخش ور رفت،وقتی که هوا دیگه داشت تاریک می شد اومد کنارم نشست و گفت که هلیکوپترها رو برای من کشیده بوده،خیلی گذشته بود منم خندیدم،بعد گفت که باباش از فرانسه اومده می خواد ببرتش ولی به خاطر من نمیره،موبایلم رو خاموش می کنم که برم بخوابم خندم میگیره،بعد من بهش گفتم که بره چون ما هم می خوایم اسباب کشی کنیم بریم،بعد اون گریه اش گرفت،رفت.نرفت فرانسه ولی ما چند ماه بعدش رفتیم،خوشحال بودم از این که فهمیده بودم هلیکوپترها رو برای من کشیده بوده با این که به من نداده بودتش،اشتباه فکر نکرده بودم،روز اسباب کشی یه صفحه پر هلیکوپتر بهم داد که همش برای خودم بود،کاغذ ها و کتاب های بالا سرم رو جمع می کنم،نمایشنامه ام قبول شده،خوشحالم،دارم خودم رو بهتر میشناسم،باید له بشم زیر کارام،بدون هیچ وقت اضافی ای،این یعنی زندگی برای من فقط این جوری راضی ام،سمیرا میگه داغونی تو،لباسم رو در میارم چراغ رو خاموش می کنم می رم رو تختم،یاد زخم زیر ابروی چپم می افتم که دوچرخه ام نصف شد،من یه یاغی ام یه وحشی،چشمام رو میبندم،کلی کار دارم برای فردا.....
منزل می کنیم همیشه اندکی
در جویباری ضعیف
در عکس های خندان دسته جمعی
منزل می کنیم
همیشه اندکی
در رویا........................................
حالا فقط دیوارهای خاکستریه اتوبان هست با من و مریم دیوارهایی که تموم شدن و هیچ جاده ای نیست،دیوارها جلومونن وتاریکیه شب،حالم بد می خوام بزنم زیر گریه حسابی.....ولی میگم اخه اومدم که مریم گریه نکنه وقتی اشک هاش می ریزه دلم می خواد منم بزنم زیر گریه ولی گریه نمی کنم مثل همیشه،سارا خوب نیست هر روز کلی با هم حرف می زنیم،بچه ها میگن هر وقت وقتت خالی شد،حوصله ندارم وقتم همش خالیه،استاد میگه چون دوره برات میام دانشگاه میگم ok مرسی،میگه بجنب،از صبح تو خونه خوابیدم حالا شبه،شاید باید یه ذره احمق باشم اون وقت شاید بتونم زندگی کنم،همش فکر میکنم اخه...،ساعت 4 یا 5 صبحه که خونه می رسم،هیچ وقت مست نمی شم،رو تختم میوفتم،نمی فهمم چرا نمیتونم مثل بقیه راحت زندگی کنم،خوابم برده تو خواب اروم ارومم،تو خواب انگاری بادم،از خواب که بلند میشم تصمیم میگیرم اهسته بوزم اخه اینجا نه درختی هست که تو شاخ و برگ هاش بوزم نه برکه و چشمه ای پر تیرای برقه اگه بوزم شاید به سیم برقی چیزی بخورم
باد خواب میبیند که در بیشه ارام گرفته است
برای مریم می خونمش میگم اقای رسولی بهم داده پر تصویره:
انگشت پایمان را در امواج خیس می کنیم
برای انکه بدانیم دنیا چقدر سرد است......
مریم میزنه زیر اواز بلند بعد دوتامون میزنیم زیر خنده،اشک هاش رو صورتش هستن وقتی داره بلند می خنده
