خسته شدم بلند میشم میام بیرون،یه عالمه پیاده راه میرم گفتم حالت تهوع دارم که ناراحت نشن،تو راه یه عالمه به خودم فکر می کنم،خسته ام،می ترسم اینکه هیچ چیزی برام جالب نیست می ترسونتم ،مردم رو می بینم حسودیم میشه به تمام ادم هایی که بلد هستند زندگی کنن فکر می کنم روحم مریضه شایدم دیونه ام،گلی میگه باورم نمی شد بشه حالا باید برای ادامه اش هم کمکم کنی،سارا میگه همون که گفتی رو کردم عالی بود،احسان میگه جواب داد مرسی،حسودیم میشه بهشون کاشکی خودمم یه چیزی می خواستم،5 روز دیگه 24 سالم میشه،می ترسم هنوز خیلی از زندگیم مونده ولی من حوصله ام سر رفته،نمی دونم تا کی میتونم این زندگی تخمی رو تحمل کنم ،هادی میگه چرا اخه سینماست دیونه ای مگه؟میگه تست گریمش 2 روز دیگه است نمی تونم بگم نه شاید وسوسه شدم ولی شب که فکر می کنم می بینم اصلا دلم نمی خواد دلم می خواد یه چیزی بشه که نشه،صبح چشم هام باز نمیشه دکتر میگه عفونت تا یه هفته همینه ،میگم تا یک ماه اینجوریه،هادی میگه همون که می خواستی شد،با خودم فکر می کنم نمی خوام بازیگر بشم ولی لوح تقدیر بازیگری دارم ،نمی خوام نمایشنامه نویس بشم ولی نمایشنامه ام قبول میشه،نمی خوام کتاب تصویر گری کنم ولی 4 تا کتاب دارم،می خوام طراح بشم و طراحی کنم ولی تو هیچ نمایشگاهی شرکت نکردم هیچی نیست که بگه من طراحم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟شاید واقعا باید بازیگر بشم ولی من ادم این جور انتخاب کردن نیستم ،طراحی کردن رو دوست دارم مطمئنم،می ترسم از روزی که این طوری مزخرف انتخاب کنم چیزایی رو که می خوام ،مثلا بازیگر بشم چون شبیه نون خامه ایم یا چون بازیگری قشنگه..............
Means girl .فقط 10 ذقیقه ی اخرش رو می بینم بعد تموم میشه،مامان میگه خوب بود فیلمش ادم اگه تو جونیش به یه چیزایی برسه خیلی خوبه، بابا هدیه ی تولدم رو زودتر میده،یادم میوفته که کمتر از یه ماه دیگه تولدمه،همیشه از یه ماه قبل برنامه می ریختم واسه جشن تولدم،امسال کلن یادم رفته بود،نمی خوام جشن تولد بگیرم می خوام خودم باشم و کیکم،به امسالم فکر می کنم نمی دونم خوب بود یا نه ولی کلا سالی بود که خودم رو بیشتر شناختم با همه ی روزهای گند و گوزی که داشتم،فکر می کنم خیلی کار تو زندگیم بود که باید می کردم که کلی عقبم ،راضی نیستم از خودم ،کاش زودتر به همه ی این چیزا می رسیدم یاد پارسالا میوفتم ،همش بیرون و مهمونی و این حرفا،استاد میگه فقط مال تو و ارش رو برداشتم چون ازتون مطمئن بودم،میگم اینجوری نگین می ترسم از پسش بر نیام میگه بسه دختر اینا همش تجربه است،خیالم راحت میشه میگه حواست باشه می خوان سخت بگیرن چون من گفتم با کسی پایانامه نمی گیرم مگر اینکه مطمئن باشم،نمی دونم چرا تو دلم خالی می شه یهو می ترسم دیگران بیشتر از اون چیزی که هستم روم حساب کنن،قبلا ها همش فکر می کردم زیادم ولی الان همش فکر می کنم خیلی کم هستم،مامان میگه وقتی ادم زیباست خیلی چیزا رو نمی بینه ولی اگه با همین موقعیتی که داره به شناخت برسه اون وقت شناختش اساسیه،در کمدم رو باز می کنم پر لباسه ولی مامان گیر داده لباسات تکراریه ،مانتو میخرم به زور مامان،به نسرین میگم نگفتم دست نزن نازکش کردی میگه دست نزدم،میگم حالا باید دو برابر صبر کنی میگه بابا جان دست نزدم،بعد میگه خیلی شبیه مامانا شدی ها،ده دقیقه بعد می یاد میگه دو هفته ای در میاد دیگه میگم اره،به خواهر کوچولوم فکر می کنم هنوز تند تند خوشحال و ناراحت میشه،میگه همون که گفتی شد، بابا سیاست، می خندم،دوستش دارم ،دلم می خواد کودک درونم رو حفظ کنم که کوچولو بمونه امیر و مجتبی میگن دانشگاه بودیم حیونکی ها میگم خودمونم اینجوری بودیم دیگه،خسرو میگه خواستی ثبت نام کنی بیا اینجا گیجی تو دیگه خودم برات ثبت نام کنم میگم کی گفته می خوام ثبت نام کنم میگه دیونه شدی نمی خوای ادامه بدی میگم نه بابا خیلی کارای مهم تر دارم میگه یعنی چی میگم گیر دادی ها خسرو،میگه عمو خسرو حداقل ده سالی ازت بزرگترم ها،میگم ok بابا عمو خسرو، هر وقت عصبانی میشه اینجوری میگه،یاد میرزا میوفتم که خیلی وقته نرفتم رو اعصابش که کلی دلم واسه داد بیداد کردن هاش تنگیده،بعد به ادم های اطرافم فکر می کنم که کلی دوستشون دارم ................
