هفده ساله شدم
بستنی بلیس، لواشک، پشمک
توی این هوای پر از برف
دست های ما یکی بود
یا نبود؟
عشق
زرشک
درشکه ات به پای فولوکس قراضه ام هم نمی رسه
حتی
بستنی بلیس
شیرنی فروشی " لرد " ، گاتا
زیباتر شدید و سکسی
شدید؟سوم شخص جمع؟
اها:memory :هیچ خانمی من رو تو زندگیم ریجکت نکرده بود
من: پشم
لیلی نشدم
پس از دوم شخص مفرد تبدیل میشم به سوم شخص جمع
هفده ساله شدم
تکامل
شکلات نخور
نگاه ،من،شرط بندی نمی کنم دیگه
بیست و یک سالم بود ، شرط بستم
بردم
بستنی بلیس
تمام بغل های ما
هست،هست و تا اخر هست؟
بود ،بود وتا اخر بود؟
نه ،نبود،نبود و نبود
نیست،نیست و نیست
عشق
پشم ،نه،زرشک
دیگری در کار بود؟هست؟
اگر بود که بود
بستنی بلیس
بعد هشت سال هفده ساله شدم باز
تکامل
بهار
سیب ترش حوا
سماع می کنی ولی قونیه تو غار علیصدر خوابه
من میرم حافظیه
فال نمی گیرم
فالوده شیرازی می خورم
بستنی بلیس
ساندویچ ات رو با سیبم طاق می زنم
نه،نه،با زرشک و پشمک
قونیه خوابیده تو غار
تکامل هفده سالگیم این رو میگه
به موهام سنجاق قرمز می زنم
بستنی بلیس
کلاس گریم میرویم بالاخره،انگاری حرفای اون خانوم کف بینه داره درست در میاد و قطعا اون ضربه هم به سرم میخوره،شایدم بهش میگن گیر دادن دوست گنده ها به من اعصاب ندار ،حرف حساب جواب نداره خوب،من ماسک کار می کنم و گریم رو هم دوست دارم و این ها هم که به هم مربوط هستن، طراحی هم می کنم زود پیشرفت خواهم کرد،تاتر هم که خوندم عالیه،جناب استاد گریم هم دوست جناب دوستمان هستند،این یعنی به چس بند است تصمیم ها و تفکرات بنده، بلکم یعنی ایتس هارد تو استند اپ فر یا اگینست وات ایت ایز رایت،so تمام فیلم های توی کمد کنده هه باید دیده شود،یه چیزی تازه راجه به خودم کشف کردم اینکه ظاهرم مثل یه بنای یونانی می مونه ولی داخلم یه کلیسای پر پیچ و خم گوتیکیه سادش میشه در حد ت...کی احساساتی هستم،although ای هیت ایت،پیش خودم بمونه که دارم به سمت مینیمال شدن پیش میرم یعنی همون ناتینگ همیشگی،به خاطر همینم شاید وقتی خواهر استاد عزیز اسم دوست جانشان را as a طراح ماسک هایی که بنده طراحی کرده بودنم زدند به جای این که سعی در حفظ درون گوتیکیم در قالب یک بنای سنگین و کلاسیک یونانی کنم واکنش مینیمال نشان دادم هر چند که دوست عزیزمان در رنگ کردن ان همه ماسک که با مشقت درست کرده بودیم واکنش جکسون پولاکی نشان داده بودند و از هیچ گونه ریدنی در رنگ کردن ماسک ها دریغ نورزیده بودند چنانچه ان همه تفکر و شخصیت سازی که بنده در طراحی ماسک ها انجام داده بودم را تبدیل به تودهای گونی شکلی کرده بودند که به جز شخصیت های اصلی زیر نور صحنه چیزی معلوم نبود و این یعنی اینجا ایران است و حق مولف و این ها یعنی زرشک،more than ان هم به دلیل روابط پیچیده ی از صمیم قلبی که دوستان استاد که همه هم رو دوست دارند و مکتب ایرونی گذر پوست به دباغ خونه میوفته ایسم کار با اون ریتم تخمی رو عالی خواندند در واقع همه چیز خوب بود بجز کارگردانی،این یعنی زنده باد بیضایی که بالاخره راه رهایی از همه ی مشکلات مخصوصا مشکلات زنان ایرونی را در امدن پسر عموی مجنون می داند،مکتب فیکشنیزم افسانه وار، باز هم انی وی سلایق انسان ها متفاوته دیگه شاید یکی 3 ساعت و اندی تاتر بشینه ببینه ویکی هم مثل بنده فقط اعصاب 30 مینت نشستن سر جاش رو داشته باشه اخه من یه رازی دارم و اونم اینه که من که یه دختر واقعی نیستم در واقع من مجموعه ای از قورباغه ها هستم که یه پوست ادم روم کشیدن البته هیشکی نمی تونه این رو تشخیص بده به خاطر همینم اینجوریه هی قورباغه های توم غور غور میکنن غر میزنن و هی میخوان بپرن به خاطر همینم بعضی ها فکر میکنن من یه پرنده ی اروم و دوست داشتنیم که روح قشنگم نمی تونه یه جا بودن رو تحمل کنه ولی من در واقع مجموعه ای از قورباغه های اعصاب ندار غر غرو هستم که اصلا کاری جز پریدن ندارن بلکه یه بیضایی چیزی پیدا شه پیرو مکتب فیکشنیزم پایانی برام بنویسه که یه شاهزاده پیدا م کنه ماچم کنه بشم دختر شاه پریون
روزها کش میام شب ها تا میشم،بعضی وقت هام ورق می خورم،بعضی وقت ها گره،خودمو خط خطی میکنم تو طراحی هام،می ریزم تو نوشته هام،رنگ میشم روی بوم،با قلمو خیس میشم باچسب چوب میچسبم به ماسک هام،بعدم نوبت بقیه میرسه که بهشون نقش بدم یا خط خطی شون کنم ،امشب ورق خورم یه کتاب بود اخه تو جا کتابیم،بسته به روی خودم حتی،اعتراف میکنم خودخواهم،تو اینه به خودم چشمک میزنم،میخندم،میگم دوستش دارم ایا هنوز؟ایا هرگز ؟یه حسی دارم مثل اینکه یه ادم برفی بوده ولی نمی دونسته ادم برفی ها چه جورین اما من میدونستم که ادم برفی ها اب شدنی هستن به خاطر اینم بغلش نکردم که تو بغلم اب نشه، بره تو یه بغل دیگه اب بشه اخه خیلی دردناکه که یه ادم برفی تو بغلت اب بشه،حالام فکر می کنم اونقدر بغلش کردن که فقط دماغ هویجیش مونده،یه اعتراف دیگه من کاملا دیونم علاوه بر خودخواهیم،می خندم میگم جدی نگیر خودت رو سحری،اخه من هیچ کس رو شبیه ادم نمی بینم که بعضی ها رو ساعت میبینم بعضی ها رو رنگ،بعضی ها رو مترسک، کیبرد،خط کش،ماکارونی،پوست پرتغال،سوزن و.... این یعنی بنده دارای مخ گوزیده ای هستم مردم ادم برفی و مترسک و این چیزا نیستن گوزو جان،تو راهرو واینستا بزار مردم رد شن،توقف ممنوع.
