دارند راجع به حراج كريستي حرف ميزنن كه كارهاي ايراني چه بوده و چي شده و اين حرف ها،ميرم واسه خودم چاي مي ريزم،با خودم فكر مي كنم اخرين باري كه چاي خوردم دو ماه پيش بود انگاري،ليوانش اندازه ي يه پارچ بود،چاي اش هم مزه ي نعنا مي داد ،توش هم نبات بود اگه اشتباه نكنم،فقط يادم نيست تا اخرش رو خوردم يا نه،به حافظه ام كلي افتخار مي كنم كه اين همه چيز يادش مونده ،يه شكلات بر مي دارم ميام روي مبل ميشينم،به به.. خانم چاي مي خورند شكلات نخور اين قدر ولي،ميگم چشم روش كه اونور هست يه شكلات ديگه برمي دارم ميرم پيش بچه ها ميشينم،همه دارن با هم حرف ميزنن ،حوصله ي حرف زدن با كسي رو ندارم ولي كلي دلم مي خواد به حرف هاشون گوش بدم،دختره كه دست هاش پاستل ايه داره با يه جور حس قدرت به دو تا دختر روبرويش ميگه كه مردها خيلي اسون هستند و هيچ پيچيدگي ندارن كافيه بشناسيشون همه شون اخلاق هاشون مثل همه بعد سه تايي ميزنن زير خنده ،بعدش اون يكي ميگه ولي زن ها خيلي پيچيدن،اين رو با يه حس پيروزي ميگه، مخصوصا زن هاي ايروني،بعد من دلم كلي براي همه ي زن ها مخصوصا زن هاي ايراني ميسوزه كه شايد اگه اين قدر محدوديت نداشتن اين قدر هم پيچيده نمي شدند،ياد اون فيلمه مي اوفتم "ايران خطرناك ترين ملت "كه اسكار برده،؟؟؟،به مردم اطرافم فكر مي كنم كه كلي پيچيده اند كه كلي مجبوراند پيچيده باشند حتي يه جورايي شده ارزش، بعد يهو يه عالمه چيز مياد تو ذهنم:ايران بيشترين امار بلاگ نويس ها و كمترين امار ازادي رو داره تو دنيا،وطن ،ملت ، ايران و اين چيزها مسخره تر از هميشه است برام،شايدم بهش ميگن پوچي،چاي ايم خنك شده فقط دو قلپ ازش خوردم،بقيه اش رو مي ريزم دور،گفتم تو چاي خور نيستي فسقلي،ميخندم،اكران خصوصييه يكي از فيلم هاي مجيديه همون كه توش گنجشك و اين حرف ها داشت اسمش يادم نمي ياد،بليت داده به دوتا از بچه ها،ميگه تو هم برو باهاشون، اين مال توه ،ميگم ديگه اين قدر خل و چل نشدم برم مجيد مجيدي ببينم،ميگه شايدم پوچ،ميخندم چي بايد گفت اخه،كاشكي يكي به اين اقاي محترم و كلي خوشحال مجيدي مي گفت اقا به خدا تهران مدينه ي فاضله نيست،بهشت نيست،سخته تو اين شهر داغون زندگي كردن،با دو تا از دخترها مي ايم بيرون تا يه جايي مسيرمون يكي يه، نگاهشون كه مي كنم ياد ملكه ها مي اوفتم ارايش مو و طرز لباس پوشيدنشون هم به اين حسم كمك ميكنه، ملكه هايي با تاج طلا كه بايد غرور و شخصيتشون رو حفظ كنن ،ميگن مي خوان برن كنسرت موسيقي سنتي از من هم دعوت ميكنن ،ناظري ايه گويا،محترمانه ميگم نه،هيچي بهم نميده اين سنت اخه ،عجيبه از بيتلز ها بيشتر لذت ميبرم،از جلوي چند تا سينما رد ميشم يه عالمه فيلم جينگول رو پرده هاشونه ،ميرم دكه روزنامه فروشي مجله ي هفت بخرم اقاهه ميگه اين هم امروز توقيف شد، ماه ديگه نيست ،ميگم چرا اخه ؟ اين كه هنريه، ميگه بدتره كه ابجي،سرو ريختشون رو نديدي اخه، Rock in the free world گوش ميدم: در جهان ازاد باشيم و از هيجان زندگي كم نكنيم يه چيزايي تو اين مايه ها ميگه ترانه اش،يهو يادم ميوفته ازناظري يه ترانش رو دوست دارم :
نيستان رفتند و مستان مي رسند....
نيستان رفتند
نيستان نيستند
نيستان مي روند
مستان مي رسند
دامن بلند چین چینی تنمه می خوام رد بشم برم اونور خیابون،گشت وایستاده زیر لب میگم
fuck ،مجبور میشم کل خیابون رو دور بزنم تا از بالا بیام برم تو صف تاکسی ها وایستم،دختری که می یاد کنارم تو صف وایسته داره فحش میده معلومه اون هم دور زده کل میدون رو،دو نفر دیگه هم پشتش اضافه میشن اون ها هم دور زدن خیابون رو از قیافه هاشون معلومه،سعی می کنم بهش فکر نکنم به این که تو این خراب شده باید از زن بودنم خجالت بکشم،انگاری گناه کردی که زن شدی،تلفنم زنگ میزنه،10 مینت دیگه،وقتی می رسم بقیه همه هستن،لباسم رو عوض می کنم مدادم رو می تراشم مشغول می شم،وقت استراحته همه نشستیم،دختره جدیده شایدم نیست چون خیلی وقته که نمی اومدم،معلومه از هر سه تاشون خوشش می یاد،مهارتی که من هیچوقت نداشتم، دستش رو دور کمر دوتاشون می بره به محض این که اون دوتا میرن بیرون می پره تو بغل اون یکی ،چندشم میشه ،همیشه چندشم شده از این زنونه بازی های مزخرف،پا میشم که نبینم پسرک بیچاره داره سعی میکنه سیخ شدنش رو قایم کنه.قرمز رو انتخاب کرده برای من میاد جلو و انگشتش رو که به شکل قلم دراورده با شیطنت نزدیک صورتم می کنه و تا روی سینه ام میاره پایین، نفسم بند اومده ،میگه حالت یادت نره نباید خشک باشه به همون دختره داره توضیح میده که حالا اون قدر دولا شده که فقط نوک سینه اش از زیر تاپ بندیش معلوم نیست،می خنده تو صورتم میگه پایانامه خوب بود،چی کار کردی با نخود مغز ها،حالا همه رفتن،می خندم میگم خودتون هم نخود مغز بودین یه زمانی ها،یهو شلوغ بازی در می یاره ،یاد میرزا می افتم که یهو شلوغ بازی در می یاره مخصوصا وقت هایی که حق باهاش نیست،با شیطنت میگه دوستان عزیز همه اومده بودن،من فقط می خندم،دارم ورق می زنم میگم دوست دختر جدیدتونه به مسخره،سکوت می کنه، می ایم بیرون میگه قدر خودت رو بدون، دختر خوبی هستی،پیاده راه میام با خودم فکر می کنم زیادی متعهد و متین و این حرف ها هستم فکر می کنم تفکرم مال گذشته اس یه عتیقه که از قدیم ها مونده ،تو راه تو بساط کهنه فروشی یه قاب عکس با نقاشی مینیاتور پیدا میکنم ،همیشه از مینیاتور بدم اومده ،مردهای توش معلوم نیست مردن یا زن ،یعنی در واقع هم مردن هم زن ،زن های توش هم مثل اهو های از چراء برگشته می مونن که با هزار تا تمنا و غمزه به محبوب زیباشون که نه شبیه مرده نه زن نگاه می کنن ، مهرداد اس ام اس میده عکس ها اماده ان حوصله ندارم برم بگیرم،دلم می خواد تو این هوایی که بوی بهار میده کلی قدم بزنم،یهو همون دختره که تو کلاس بود رو می بینم با یه پسر، من رو که می بینه شوکه می شه بعد می خنده میگه خیلی بامزه ای من یه دوست دارم شبیه تو هست،دلم می خواد بهش بگم شات اپ بابا،میگم اه چه بامزه،فکر کنم می فهمه خوشم نیومده ازش خداحافظی می کنم میرم بعد به تمام دخترهای بدرد نخور دورم فکر می کنم چند تاشون رو انداختم دور ولی این شیرازی یه ول کن نیست،دوباره راه میرم تلفنم میزنگه ،میگه کلاه بردار پایانامه دادی بالاخره،میگم بله شما خوبی اید میگه سر ضبط بوده که نتونسته بیاد ،می خندم اخه اون یکی دوستمون هم سر فیلم بودن که نیومدن ،میگم از سحر جان گفتن اون روزتون معلوم بود که می خواین بپیچونید مثل همه ی کلمه هایی که در موقع پیچوندن به کار میره از جمله قربونت برم این اخری رو تو دلم میگم ولی،می خنده میگه خیلی کلاه برداری بعدم از خانم ها و دختر خانوم هایی میگه که بهش گیر میدن هی، اخرش هم میگه تو خیلی دختر خوبی هستی قدر خودت رو بدون تو دلم می خندم از این که بابا اخه چرا همه شبیه هم دارن میشن پس،میگه چی می خوانی حالا، میگم نیچه،میگه خانم عزیز شما یک دیوانه ی کامل هستید،یهو دلم می خواد یه چیزی با موضوع زن کار کنم به خصوص از نوع ایرونی اش با چادر و مقنعه و روسری و تاپ و.....شب مهرداد چند تا عکس برام send می کنه،تو یکیشون ساق پاهام رو که از زیر دامنم بیرونه روتوش کرده کلی عصبانی میشم ولی هیچی بهش نمیگم،اخر شب کتابم رو باز می کنم ،کلی حال می کنم با نیچه هر چند که ایشون گویا اصولا با جماعت زن ها حال نمی کردن:
هوا لطیف است و پاک،خطر نزدیک و جان سرشار از شرارتی شاد،می خواهم جن ها را گرد خویش داشته باشم زیرا که من دلیرم ،دلیری که اشباح می رماند و برای خویش جن می افریند
بعد با خودم فکر میکنم زندگی کلی سخته ولی کافیه خودت رو به رها بودن و عقلت رو به بی خیالی عادت بدی، و این که در عین حال که به همه چیز فکر می کنی و همه چیز رو می بینی و حس میکنی بعضی وقت ها وا نمود کنی که نمی فهمی ،کافیه پرواز کردن رو یاد بگیری تا دیگه برای جنبیدنت به هیچ فشاری احتیاج نداشته باشی پس یو هوووووووووووووووووووو ،پیش به سوی پرواز ،دارم می میرم واسه این که پله های ترقی رو دو تا یکی کنم فقط باید حواسم به پله شکسته ها کلی باشه که یهو سقوط ازاد نکنم خدای نکرده .
توی سرو صداهاشون پر سکوتم،نسیم اروم خودش رو روی پوستم متلاشی می کنه،با این خط فیروزه ای زیر چشمم کلی ارغوانی شدم، دروغ چرا ابی های وجودم دارن ترک میخورن میریزن و من دارم هر روز ارغوانی تر میشم،دوست دارم زود پایانامه رو بدم برم دنبال زندگیم ،کمتر از 7 تا روز دیگه اخرین ابی هام میریزن،دانشگاه خوب بود و من حالا کاملا ارغوانی اماده میشم برای شروع های جدید،همینجور که دارم فکر میکنم لیوانم پر قرمز میشه تا اخرش رو می خورم رنگه خودمه،یکی دیگه، نگاهشون که میکنم ده یا بیست سال دیگه ی خودم و دوست های الانم رو میبینم ،یکی میسوزه، یکی ساده ی غمگینه، یکی واسه خانوم های جوون تر ترانه های غمناک میخونه،یکی خوشبخت دلتنگه، یکی خوشبخت خاموشه، یکی یه سایه ی بی اعتباره، به خودم فکر میکنم که فسقلی ابی داره تموم میشه و یه دختر ارغوانی داره متولد میشه، خوب قراره پیش برم تو کارام، چند تا فیلم گرفتم ولی هنوز ندیدم تا بعد این هفت روز نقطه ها رو سر خط بزارم و سطر جدید رو شروع کنم به بیرون نگاه می کنم ماه سرخ سرخه تو اسمون لاجوردی..........