شب هست ،باد میاد،سر و صداها بلنده، یکی جیغ میکشه، یکی دیگه میگه سیگار نکش، من جلو نشستم و به کار جدیدی که بهم پیشنهاد شده فکر می کنم ، کلی هم غر میزنم با خودم اخه همه ی برنامه هام به هم میخورده اگه قبول کنم ، یعنی همه چی تعطیل ، به عبارتی گور بابای همه ی برنامه ریزی هام میشه از طرفی قبولش هم شروع کار حرفه ایم میتونه باشه،ااااای نمی دونم چی کار کنم ، ترجیح میدم فعلا بهش فکر نکنم، بیرون رو نگاه می کنم قرص ماه کامله با خودم فکر می کنم خیلی وقته که به جز کارهام به چیز دیگه ای فکر نمی کنم یاد خیلی قدیم ها میوفتم، شب های چهارده که قرص ماه کامل بود زیر نور مهتاب می رفتیم کوه ،دوباره میرم تو فکر یاد یه چیزی میوفتم ولی دلم نمی خواد بهش فکر کنم، اصلا.....، بعد فکر می کنم که کاتالیزور زمان خیلی چیزها رو حل میکنه واسه خیلی ادم ها، بعدش هم به خودم میگم برو بابا توهم، حالا که نشونه هاش رو هم میبینی هنوز تو توهمی، انی وی بازهم اعصابم از دست احساساتم خورد میشه ،کاش میشد قوی ترین کاتالیزور زمان روی احساسات من هم تاثیر میگذاشت .
باز هم ان وی ،دوباره رفتم سراغ مطالعه ی خصوصیات پرنده ها ، یه چیز جالب راجع به عقاب پرنده ی مورد علاقه ام خوندم نوشته بود عقاب ها هفتاد سال عمر میکنن ولی وقتی به چهل سالگی میرسن باید برن نوک قله ی کوه و منقارشون رو که کند شده به سنگ بزنن و بشکنند اش تا یه منقار جدید به جاش در بیاد بعد با اون منقار جدید دونه دونه ی پرهاشون رو که قدیمی شده و به هم میچسبه و مانع پرواز تند و تیزشون میشه رو بکنن تا پرهای جدید به جاش در بیاد ، بعد از اون انگار که تازه متولد شده باشند سی سال دیگه هم میتونن زندگی کنن در حالی که همه ی چهل سال قبلی رو تیکه تیکه کردن البته به سختی و ریختن دور ، بعد یاد میرزا میوفتم و دو تا از دوست های دیگه ام که بهم می گفتن شبیه ماهی هستم ، میرزا می گفت چون هیچ جا بند نمیشی همش لیز می خوری و میری و دو تای دیگه هم نگفتن چرا، به ماهی بودن فکر می کنم ،دوستش ندارم، عقاب بودن رو ترجیح میدم ولی ظاهرا شبیه ماهی ام بعد فکر می کنم ماهی ها به محض این که از اب بیرون بیان میمیرن تازه به نظرم احمق هم میان،به هر حال زندگی برای ماهی ایی که فکر می کنه عقابه خیلی خیلی سخته ، اون هم تو تنگ هایی که قشنگ ترین و بزرگترینشون هم باز تنگ اند، مخصوصا این که ازت انتظار ماهی بودن رو هم داشته باشند ، شاید حداقل بشه تلاش کرد که قزل الا بود، تو رودخونه ایی که جریان اب تنده و میشه خلاف جهتش حرکت کرد، هر چند که بازهم رودخونه رودخونه است و قزل الا هم به هر حال جزء گونه ی ماهی هاست نه پرنده ها.......
به پای درخت تاریخ دخیل می بندم فرهادترین را
میرهم از خویش
صداها خاموش می شوند بی ان که فرهادترین بداند که فرهادترین بوده است
می مانم از خویش
فراموشی ها را جانشین دلتنگی ها می کنم
و طلوع مکرر افتاب صبحگاهان زندگی را در پنجره ی اتاقم اسیر می کند
صندلی زیر پایم می رود
قهوه ی تلخ خودش را در لیوان پر می کند
بودن ادامه می یابد در تکرارهای پیوسته مکررش
به همین سادگی
سخت زنده و روشن
