تبليغاتX
سالاد مخصوص

مي تواني خود را حدس بزني

در ديروز و پريروز و سال آينده

تجديد نظر كني

مي تواني درختان جنگل خيالت را

مرتب كني

و از چشم انداز شهر عكس فوري بگيري

هيچوقت سكوت را اين قدر جنجالي نمي بيني

سرت را به آرامي در فنجان قهوه مي اندازي

كج و كوله ي چشم هاي قهوه ي ات

معوج گونه هايت

دوباره

خنده را از گوشه ي لب هايت آغاز مي كند

به كندي سرعت

دست هايت را به دوسو باز مي كنی

و زمزمه ات

پنجره را پرواز مي دهد

شادماني برزخ خوبي ست

مي تواني فكر كني

كسالت حلقه ي چشم هايت را

به نزديك ترين شيء پرتاب مي كني

و لبريز از نيروي صداهاي ناسازگار

به تنهائي

لحظه ي تولد

مرگ

و فاصله ي اين دو مي رسي

در استحاله ي بعدي

قطعا

باد سياه همراهي خواهد كرد

در اين مواقع

براي باي باي

حركت مورچه اي كافي ست

باي باي

زندگي يعني همین

شقيقه هايم را

بي هيچ جنبشي

به ناشناخته ها مي چسبانم

تازه ها مي آيند

مي شوم

و نگاه مي كنم

به شعري كه تازه مي رقصد

زندگی یعنی همین.................

 

( اذر کیانی )

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

یکی بود یکی نبود ، نزدیک فصل درو بود که بالاخره تخم بزرگ شکست و جوجه اردک از اون بیرون اومد ، هر روز وزش باد کمی بیشتر برگ درخت ها رو سست می کرد و جوجه اردک مجبور بود توی مرداب ساکت بمونه تا فصل سرما تموم بشه و دوباره بتونه توی دریاهای بزرگ شنا کنه ، سعی می کرد به رویاهاش فکر کنه و گاهی هم اون ها رو به مرغ و گربه که اتفاقا اون ها هم توی مرداب زندگی می کردن بگه ، این که دوست داره روی اب دریاها شنا کنه و با شیرجه های عمیق و بزرگش تا ته اب دریاها فرو بره یا این که تو اسمون ابی پرواز کنه ،ولی خوب گربه معنی شیرجه رو نمی فهمید ، اصلا نمی فهمید زیر اب بودن یعنی چی و جوجه اردک رو به خاطر رویاهای احمقانه اش مسخره می کرد مرغ هم نمی فهمید که خیس شدن همه ی پرها چه کیفی داره بنابراین اون هم جوجه اردک رو مسخره می کرد،تا این که جوجه اردک که دیگه واقعا خسته شده بود اون جا رو ترک کرد ،توی راه به یه برکه رسید و همین طور که داشت فکر می کرد چطور راه دریا رو پیدا کنه یه دسته پرنده از بالای سرش پرواز کردن و براش فریاد کشیدن جوجه اردک هم با صدایی که تا به حال از گلوش بیرون نیومده بود به طرف اون ها فریاد کشید ، تا به حال خودش رو این قدر محتاج و محروم حس نکرده بود، با خودش فکر کرد این سرمای لعنتی حالا حالاها تموم شدنی نیست ،پس تو اب برکه شیرجه زد و در حالی که می لرزید اونجا کز کرد ،کم کم شب شد و باد سردی شروع به وزیدن کرد هوا سردتر و سردتر می شد ، برف سفید اروم اروم شروع به باریدن کرد ، جوجه اردک با خودش فکر کرد چقدر دلش شنا کردن می خواد پس شروع کرد به شنا کردن تو اب برکه ای که هر لحظه سردتر و سردتر می شد هرچی برف تندتر می بارید اون هم تندتر و تندتر شنا می کرد تا این که اب برکه شروع به یخ زدن کرد اما جوجه اردک دست بردار نبود می خواست بین یخ ها جایی واسه خودش پیدا کنه پس تمام طول شب رو تقلا کرد تا این که نزدیکی های صبح بالاخره بین یخ ها گیر کرد ، حس کرد داره میمیره بعد یهو تصمیم گرفت مثل یه اردک وحشی پرواز کردن رو هم تجربه کنه پس با یه حرکت دردناک بال های یخ زده اش رو از توی اب برکه به سختی بیرون کشید و خودش رو روی یخ های برکه که زمانی اب بودن سر داد و به اسمون ابی خیره شد می خواست هر جور شده پرواز کنه ،دلش نمی خواست یخ بزنه......

هیچ کس نفهمید به سر جوجه اردک قصه ی ما چی اومد شاید بالاخره به ارزوش رسید و پرواز کرد شایدم مرد به هر حال اخر قصه رو کسی نمی دونه 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |