تبليغاتX
سالاد مخصوص

توی دستم یه کارتن بزرگ هست  که توش یه کارتن کوچیک تره ،توی اون هم یه کارتن کوچیک تر از اون کوچیک تره هست که توش پره  ات و اشغاله به قول مامان، تو این اوضاع و احوال هم که هر دو تا دستم بنده هی تلفنم زنگ میزنه یکهو یادم میاد که باید مدت ها پیش خونه بودم باز هم حواسم پرت شده که خبر بدم دیر میام خونه ،وقتی که میرسم مامان میگه این ها رو که نمی خواهی بیاری تو خونه، من هم که مثل همیشه کر میشم این موقع ها جواب نمیدم، مامان میگه سعیییید، تو دلم کلی خندم میگیره از این که سر به سر مامان میزارم، بابا میگه دخترم میبرم انباری اینجا نه بابا جان ،من هنوز کر هستم و کارتون گندهه هنوز تو دستمه ، میرم تو اتاق مامان میگه سعیییییید، بابا دنبالم میاد میگه عزیزم با شما بودند من هم غش غش میخندم، میگم سعییییید ،بعد هم بابا به مامان میگه مریضه این بچه دیگه مگه تو نمی دونی، بعد من دلم کلی اتلیه می خواد که یه عالمه برم توش کار کنم و کلی ساعت فقط فقط خودم باشم و خودم و با خیال راحت زندگیه شلخته ایم رو بکنم .

تو کلاس استاد قیافه شناسی درس میده و من تازه می فهمم چرا مردم رو شبیه حیوون ها و چیزهای مختلف می بینم ، به من که میرسه میگه از اون اقلیت های خوب و خلاقه مدله  شخصیتت و منم کلی پیش همه خوشم میاد  که شخصیتم این قده اقلیته ، بعد میگه ولی قابلیت سلطه طلبی داری و باید  مواظب این صفتت باشی و بدونی که زندگی برای اقلیت ها همیشه سخت تر از بقیه است ،حالا که مدل شدم و دارن روی صورتم کار می کنند میرم تو فکر ،حالا تقریبا هر دو شب یک بار با هم می حرفیم، یاد پست قبلیم میوفتم که کلی دلشوره داشتم و به بهترین دوستم فکر می کنم که الان چقدر باید پیش هم بودیم، میگه نگران نباش به خدا چیزی نیست و من همش دلم می خواد که اوضاعش زودتر درست بشه، تلفن رو که قطع می کنم توی چشم هام اشک جمع شده ،پر از نگرانی ام براش، یاد مهمونی پنج شنبه میوفتم و مهمونی هایی که باهم می رفتیم اخرین تصویری که از اون روزها یادمه یه شب تاریک و یه کوچه ی بلند و طولانیه که داریم از اون مهمونیه در میریم و تمام سربالایی رو می دوییم و میخندیم که یهو پاشنه ی کفشش میشکنه و ........ ، به این فکر می کنم که چقدر زود همه مون نقش های زندگی رو باید بپذیریم ،تازه دارم معنی فاصله رو می فهمم به نسرین و بقیه فکر می کنم و به فاصله ،فرودگاه ،مردم و زندگی که هی تکرار میشه، یه زن ایرونی داره جیغ و داد میکنه و شوهر المانی اش هم یه چیزایی میگه، دو تاشون پیر هستن، زنه میگه عجب غلطی کردم من با این ازدواج کردم ها و من نمی فهمم مرده به المانی چی مگه ، مثل همه ی زن و شوهرهای دنیا میمونن، نمی دونم چرا دارم دوباره همه چیز رو شبیه هم می بینم ، همه ی زن ها و مردها رو  و خودم رو که شبیه همه ی زن های دیگه ام و این فیلمبردار انگلیسی رو که شبیه همه ی فیلمبردارهای دیگه ی دنیاست و عکاس عرب رو که شبیه همه ی عکاس های دیگه است ، روی شیشه های فرودگاه افتاب میوفته و من نمی خوام فکر کنم که بعدا قراره فرودگاه ها چه حسی رو بهم بدند، به صندلی تکیه میدم و ادم ها رو تماشا می کنم که همه شبیه هم  هستند ، شبیه همه ی دوستام، حتی اون پسره باصورت سفید و موهای بلوندش من رو یاد یکی از دوست هام میندازه که اصلا هم موهاش بلوند نیست ، شاید تنها چیزهایی که بهم می ریزن ساعت ها باشن، میگم sure I do و فکر می کنم تو فرودگاه  همه می خوایم همدیگه  رو مطمئن کنیم که فاصله ها مهم نیستن در حالی مهم هستند، شاید چون میترسیم از فاصله هایی که مهم اند.

صبح با چشم های پف کرده از خواب پامیشم، دوش می گیرم و در حالی که هنوز حوله تنمه یه اتود جدید می زنم و به نسبیت عام همه چیز فکر می کنم، بعدم فکر می کنم کی برم لباس واسه مهمونی بخرم و این که چرا از پارسال تا حالا هیچی لباس مهمونی نخریدم و این که چه سکوت عجیبی توی این یک سال زندگیم بوده بعد از اون همه هیجان، لباسم رو میپوشم، سر میز صبحانه میشینم، مامان رنگ روشن ابروهام رو دوست نداره  از زیر میز پام رو زیر پاش میزنم ، دمپاییش میوفته ،میخندم، میگه مریضی؟ و من فکر می کنم چه طوری میشه از این همه sameness  فرار کرد؟

 

لحظه ها در سکوت کامل سقوط می کنند

کسانی سخت شبیه ما گذر می کنند

گاهی شبیه تو

گاهی شبیه من
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

امشب ، لازم به توضیح است که : امشب یعنی همان پنجشنبه شب منظور است ،هم اکنون سه و ده مینته صبح می باشد بنابراین تاریخ ارسال دست خط جمعه نقش بر می بندد بر صفحه ی تارنمایمان ، الا ایوهل الحال هنگامه ی غروب یک، دو سه لیتری اب دیده از ما روان شد، قلپ قلپ کعناهو ابر بهاری ، همین طوری بدون علت ، هی گفتیم اخر ما را چه می شود مگر اب دیده بدون علت هم روان می شود ایا؟ خصوصا که اصولا گت یوز تو اب دیده روان نمودن نداریم ،ابتدا گمانه زدیم میبی چاه دلمان گرفته است چنته ریختیم که باز شود افاقه نکرد،القصه مشغول اب دیده روان نمودن بودیم که حالت تهوع شدیدی بر ما عارض شد نهایتا با مقایسه ی علائم بروز نموده بر ما با علائم سیم از گذشته و با توجه به حالت تهوع شدید و رختی که در دلمان در حال شسته شدن بود این گمانه بر ما عارض شد که احتمالا ابستن حوادثیم

پی نوشت و ادعیه : خداوندگار انشاالله هفت قران به میان خودش رفع قضا و بلا کند.....

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |