تاریک و روشن هوای عصره ، تازه از خواب پا شدم، یکهو یاد چند تا از آدم هایی که دوستشون دارم می اوفتم و کلی دلم می گیره که شرایط طوری هست که دسترسی بهشون ممکن نیست، به روزهایی که قراره بگذره و آدم هایی که قراره دوستشون داشته باشم فکر می کنم ،چراغ اتاق رو روشن می کنم ،موهام رو شونه می کنم ، به هاله ی خیلی کم رنگی که زیر پلک ام داره می اوفته نگاه می کنم ،یاد شعر فروغ می اوفتم : و مادرم که تصویر پیری من است در آینه.
به سال جدید فکر می کنم و آرزوهایی که می خوام بهشون برسم، شونه کردن موهام تموم شده، فرفری اند، دوستشون دارم، یه ورق میارم تا لیست چیزهایی رو که باید بخرم بنویسم ،تو خیابون که راه میرم حس می کنم ذهن و روحم منتظر اتفاق های جدیدند نمی دونم چرا ولی فکر می کنم قراره یه اتفاقاتی تو زندگیم بیوفته، حس اش می کنم،خوشم میاد که زندگی این همه قابلیت تغییر داره ، مثل یه جور بازی ایه،شاید منچ شایدم ماروپله، ولی امیدوارم بیشتر شبیه منچ باشه چون از ماروپله متنفرم ، تو منچ شانس کمتر مهمه، بیشتر نوع تفکر و مهره جابه جا کردنت بازی رو پیش می بره تا شانس و این که یک عالمه مهره ی دیگه هستن که برای بازی کردن بهت انگیزه بدند ولی ماروپله همش شانسه،توی خیابون اصلی که می پیچم یکهو یه دختر بچه دستش رو دراز می کنه جلوم با یک عالمه فال شاید به اندازه ی همه ی آرزوهایی که واسه سال جدیدم دارم ، یکی اش رو از بین اون همه ورق می کشم بیرون ، به مغازه ایی که می خواستم رسیدم ، میرم یه چند تا بند و تور قرمز و فیروزه ای می خرم و توی لیست خریدم روی بند و تورهای مورد نیاز خط می زنم تا برم سراغ بقیه ی لیست خریدم.........
