دوشنبه هفدهم فروردین 1388
یک هفته گذشت و من باورم نمیشه این من بودم که همه ی این هفت روز نفس گیر رو تحمل کردم، چشم هام رو می بندم روی تختم دراز می کشم و باز فکر این که بالاخره این اتفاق یک روزی برای همه خواهد افتاد حتی در آینده ی دور، خیلی آزارم میده :از دست دادن ؟؟؟ ، تا حالا این قدر نزدیک بهش فکر نکرده بودم،میخوام بهش فکر نکنم، روی بخیه های مامان پانسمان میزارم و سعی می کنم به زمان حال فکر کنم.
نوشته شده توسط در ساعت | لینک
|
